سلام

آدرس من تغییر کرد

من به محله ی دیگری نقل مکان کردم

تغییرات درونی وبیرونی بیشتر از این اجازه ماندن در بلاگفا را به من نمی داد

مخصوصا این که نوشتن پست جدید برایم طلسم شده بود

باور کنید.

خانه ی جدید من

http://kucheyeman.blogsky.com/

"به آهستگی" خانه ی اول من است

پس حتما برخواهم گشت

زندگی دوگانه ایست مثلا که از لحظه ی اول لو رفته باشد.

پس بیایید آنجا هم دیگر را ببینیم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 12:20  توسط مینا  | 

این چند روز اخیر دسترسی به بلاگفا غیر ممکن بود.امروز که توانسته وارد صفحه ی مدیریت وبلاگ ام شوم دیدم که هیچ کدام از نظرات ام در صفحه وجود ندارند.نه نظرات تایید شده و نه نظرات خصوصی.

نمی دانم چرا و آیا این که این اتفاق برای وبلاگ شما هم افتاده.می توانید همین الان چک کنید

عجیب است نه؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:12  توسط مینا  | 

دقت کردین  این روزا چه قدر  اس ام اس های فلسفی/آبکی/عرفانی از زبان دکتر شریعتی و چه گوارا نقل می شن/و انیشتین هم/بار اول شوکه شدم/بار دوم خندیدم/بار سوم عصبی شدم/بار چهارم گفتم آخه بی سواد.../بار پنجم بازم شوکه شدم/توی وبلاگ یکی از دوستان شعر سید علی صالحی را به شریعتی نسبت داده بودند/شعر فروغ را به چه گوارا/دیشب یه اس ام اس خوندم که چه گوارا گفته ترجیح می دم با کفش هام تو خیابونا راه برم و به خدا فکر کنم تا این که تو مسجد بشینم و به کفشام فکر کنم/حال کردین/آخ بولیوی/آخ گندمزارهای کوبا/آخ لورکا/دیگر عرضی نیست/همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:9  توسط مینا  | 

 

اصلا روزای امیدوار کننده ای از لحاظ عاطفی ندارم.

۳ تا از دوستام زنگ زدن و رسما اعلام کردن که آخرین تماسشونه و دیگه هیچ وقت نمی خوان من رو ببینن چون از رابطه ی یک طرفه خسته شدن.یکی از دوستام در جواب من مات و مبهوت که گفتم درسته که چند ماهه بهت زنگ نزدم ولی همیشه به فکرت بودم گفت که من همیشه به فکرت نیستم ولی هر وقت دلم برات تنگ شده گوشی را برداشتم و بهت زنگ زدم.

حرف حساب جواب نداره ولی خدایا چه قدر خودخواهی می خواد که اونا خودشون را جای من می ذارن و حکم را صادر می کنن.من هم دیگه نه دلیلی برای دفاع دارم و نه حالی.اگه کسی دوست منه حق نداره منو فقط از روی تماس تلفنی یا یه دعوت و یه دیدار قضاوت کنه و متهمم کنه به خودخواهی و فراموشی و بی تفاوتی.

من دوستامو دوست دارم/تعدادشون زیاد نیست و داره کم تر هم می شه و نمی خوام تلاش کنم که از دستشون ندم.اگه دوستیه که نباید از دست بره.تا حالا به یاد ندارم گوشی رو برداشته باشم و از کسی گله کرده باشم که نامرد کجایی؟چرا حالی نمی پرسی و لذت یک مکالمه را با ردیف کردن جمله های اعتراضی بی خود ضایع کنم.

می ترسم وبلاگم هم به این سرنوشت دچار شه.قضاوت. همیشه وقتی اطرافیانم منتظرن من کاری بکنم درست همون لحظه فلج می شم.این خیلی ناامید کننده است و این منم.وقتی می خواستم شیرجه زدن را یاد بگیرم با ترس وحشتناکی که موقع پریدن می اومد سراغم کنار اومدم ولی با نگاه منتظر خواهر و دوستم که بپر تو الان می توانی و ما منتظریم فلج می شدم.و همین که فهمیدم ناامید شدن و سرشون به کار خودشونه شیرجه می زدم.

شاید از کمی اعتماد به نفس باشه /شاید یه نوع خفیف سادیسم باشه که روی دیگر سکه اش یعنی همون خانوم مازوخیسم داره تو من بال و پر می گیره.

و این که من تک تک دوستای وبلاگیم از رضیه و نیکزاد واوالونا و الهام و تعلق و لی لی و کوریون و ساز دهنی  و واتا و قدیس و  17 دقیقه و لاک پشت و مانتانا و حمید  و نارین و مهران و هیم و ....(خدایا چه قده دیگه اسم تو ذهنمه یا نیست و فقط یه تصویر از یه و بلاگ یه صفحه یا یه پسته )را دوست دارم.

دوستان من

دوستان خوب من

 

خدای ارتباطات و دوستی ها شما را نگه دارد و روزی نرسد که رابطه ی ما قطع شود حتا اگر یک سال هم بگذرد و سراغ این پست ها نیایید.

کافیه صفحه ای در ذهن من به یاد شما و یک "به آهستگی" از من در حافظه ی شما مانده باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:38  توسط مینا  | 

ببخشید

آن پست لوس باید حذف می شد

چه قدر خودخواهی لازم است که چرندیات ات را به اشتراک بگذاری

و اندوه های کوتوله ات را هم چنین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:59  توسط مینا  | 

دوستان خوبم

در حال جا به جایی هستم

واقعی نه مجازی/به همین خاطر نمی توانم کامنت بگذارم.

گمانم یک هفته ای طول بکشد

برمی گردم /زود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:58  توسط مینا  | 

 

اگر خواستید کتاب بخرید و  رفتید کتاب فروشی و فروشنده ی کتاب که معمولا دختر یا پسر جوانی ست آمد سراغتان و بدون معطلی سیل پیشنهادهایش را به سویتان روانه کرد و به شما حتا فرصت لذت بردن از دیدن اسم کتاب ها را نداد و یکی پس از دیگری کتاب روی میز گذاشت که این یکی شاهکار است و این هم جدید و این یکی احتمال توقیف دارد و این یکی جایزه گرفته و بعد به شما که با بغض و حیرت و خشم و بهت نگاهش می کنید نگاهی می اندازد و می پرسد تا حالا چی خوندید و شما تا آب دهان تان را قورت دهید و مغز آشفته اتان را به کار اندازید و دهن باز کنید و اسم کتابی را بر زبان آورید سوالش را فراموش می کند و باز به شلیک پراکنده ی پشنهادهایش ادامه می دهد و این پیامبر دانایی شما را به امان خدا ول نمی کند ،مگر این که قربانی دیگر که همان مشتری تازه وارد است ، شما را نجات دهد - تازه در موقعیت آن روز من قرار می گیرید -

نگذارید کار به این جاها بکشید ، مثل من نباشید که نمی توانم و دوست ندارم و عذاب وجدان می گیریم بزنم تو ذوق فروشنده ها چه برسد به کسانی که در کتاب فروشی ها کار می کنند ،که دوست شان دارم.بگویید ممنون ، خودم انتخاب می کنم ،کمک خواستم ازتون می پرسم.من نتوانستم شما ولی بگویید.

این مقدمه طولانی بی مزه به خاطر این بود که من روز پنج شنبه که معمولا روز خرید کتاب من است ،کتابی را خریدم به اسم " روی ماه خدا را ببوس" چاپ سی و یکم /نشر مرکز /برگزیده ی جشنواره قلم زرین.کتاب بی نهایت کسل کننده ،شخصیت هایی که هزار بار از تلویزیون دیده ایم ،از همان راوی شکاک گرفته که مثل بختک دو صفحه یک بار شک اش را در قالب "آیا خدا وجود دارد؟ " بر اعصاب خواننده نازل می کند تا آن نامزد کسالت بار مریض مومن اش که با آن چادر گلدار سفید به دنبال راز مکالمات بین "موسی و خدا" می گردد و من همه اش یاد شخصیت همسر حال به هم زن و مازوخیست و سادیست کافه دار " کافه پیانو " می افتادم . با این تفاوت که اولی الهیات خوانده و دومی ادبیات. کتاب بسیار مزخرفی است که هیچ کدام از شخیت هایش یک لحظه هم نمی تواند خواننده را درگیر کند و ما همه اشان را از روی رسانه ی ملی از حفظیم.خدایا/به چاپ سی و یکم هم رسیده و فروشنده ی کتاب نفس اش تو گلو گیر کرده بود وقتی از کتاب تعریف می کرد.

من فریب خوردم ، همین .مصطفی مستور برو تو تلویزیون هی سریال بساز و فکر کن یه روشنفکر مذهبی سانتی مانتال اگزستانسیالیست کمونیست عارف شیعه ی خداپرست مبارز نویسنده ای.

تا حالا جایی نخونده بود که راوی ماجرا از قول خودش بگوید: توی چشم هایش زل می زنم و با شیطنت و لحن معناداری می گویم : موافقم.

من هم به تبعیت از نویسنده با شیطنت و دانایی و فضل و کمال و جمالی که دارم و با لحن معناداری می گویم: شما را به خدا می سپارم و اول به شک و بعدش یقین رهنمون تان می فرمایم و نگذارید نویسنده از طرف شما روی ماه خدا را ببوسد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 10:5  توسط مینا  | 

 

داره بارون می باره.داشتم نود را نگاه می کردم . دل و دماغ خوابیدن را هم نداشتم /دیدم صدای قشنگی می آید.و وقتی از پنجره کله ام را بردم بیرون  باران می آمد.باران قشنگ و مهربان که الان باریدن اش شدت بیشتری گرفت. .من که نخوابیدم و لذت اش را دارم می برم .کل امروز قهوه ای بود و غمگین .فکر نکنم به این زودی ها بتوانم شاد باشم . آیا واقعا ما "اربابان سرنوشت خویش " هستیم؟ نمی دانم/بدبینم /اگر باران نمی بارید امشب تمام نمی شد.می ترسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 2:10  توسط مینا 

 

 جی . دی. سالینجر مثلا زنده باشه یا نباشه زیاد اهمیتی نداره/چون هولدن کالفیلد همیشه هست/مثل عکسی که قاپ کردیم/همه پیر می شن ولی عکس تکون نمی خوره/من وقتی خبرو شنیدم از ترس مرگ نویسنده دوباره "ناتور دشت " را خوندم / ودیگه مرگ و زندگی نویسنده برام مهم نبود/چون کتابش همیشه هست/سال ها بعد او و ما. دارم چرت و پرت می نویسم/راستش چون اونایی که منو می شناسن می دونن چه قدر سالینجر را دوست اش دارم/همین.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:43  توسط مینا  | 

 

تمام امروز را باهاش بودم ، نمی تونستم بذارم یه لحظه هم تنها باشه.چسپیده بودم بهش، کار سختیه ، مخصوصا برای من.ولی نمی تونستم بی خیالش شم.حتا وقتی رفت تو تراس و مث جن زده ها از طبقه ی پنجم پایین را نیگا می کرد.یا وقتی رفت دوش بگیره .پشت در حموم بودم و هی صداش می زدم انگار خودم بودم به جای او . باورم نمی شه کتک خورده باشه/او با آن همه جسارت .ولی کتک خورده بود. بیشتر ناراحت شدم وقتی فهمیدم شوهر تحصیلکرده ی روشنفکر کتاب خونش چند بار دیگه هم دست روش بلند کرده . جای مشت شوهرش تمام ساق دست اش را کبود کرده بود ، پاهاش ،استخوان بینی.وقتی گفتم تو دربرابرش چکار کردی؟گفت هیچی.حتا جیغ هم نزدم.گفتم خوب مگه چی کار کرده بودی؟ گفت کاری نکردم .وقتی گوشی ام را چک کرد اس ام اسی را خوند که خواستگار دوست ام به گوشی من زده بود. چون با من اومده بود بیرون و گوشی خودش شارژ تموم کرده بود و خاموش بود.می دانم چه قدر بی گناه است و معصوم.می دانم تنها گناه اش تحمل ظلم است .نمی دانم کار دیگری جز تحمل از دست اش بر می آیدیا نه؟ وقتی پرسیدم راست اش را بگو وقتی چند ماه پیش تو پروفایل او را در یک سایت دوست یابی با عکس و ای میل اش بدون اشاره به نام تو و تاهلش پیدا کردی ، چه واکنشی نشان داد؟گفت آن شب هم باز من بودم که کتک خوردم و متهم به ورود به حریم شخصی او شدم.

نمی توانم درباره اش قضاوت کنم.گفتم امروز که از خانه آمدی بیرون او چه کار می کرد؟ دوستم جواب داد : داشت روی پروژه ی جدیدش  که ترجمه ی چند مقاله است کار می کرد.تازه شوهرش می گوید که دوست اش دارد و عاشق است . مرده شور دوست داشتن اش را ببرند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 19:12  توسط مینا  |