کاش معجزه ها واقعا اتفاق می افتادند،
کاش وقتی دعا می کردی /با کله نمی خورد به در،
کاش فردا صبح فرا نمی رسید اگر قرار است که بهنود شجاعی را صدا زنند که "برخیز وقت رفتن است".
هر لحظه که خودم را جای او می گذارم ،حس می کنم راه نفس کشیدن ام گرفته شده .
ای خدایی که حتا توی سلول ها هم نفس می کشی
پس چرا نجات اش نمی دهی؟
بهنود شجاعی مادرش را از دست داده
و فقط پدر بیماری دارد که شاید هنوز به معجزه باور دارد.
نامه بهنود شجاعی را این جا بخوانید.
دلم چه قدر گرفته.
.........................................................................
بهنود شجاعی مقابل چشمان وکیل اش امروز صبح اعدام شد.
بهنودهای شجاعی دیگر هم به تدریج اعدام می شوند.
-آخه -
وقتی در آسمان/ دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
به توصیه یکی از دوستام
تصمیم گرفتم
این پست را به راه راست هدایت کنم.
می گویند اسم اش ندا بود
می گویند اسم اش ندا بود
می گویند اسم اش ندا بود
می گویند اسم اش ندا بود
..................................
ما بی گناهیم
آنها اسلحه دارند
ما دست های خالی داریم
آنها دستهای خونین شان را می شویند و ما اشک می ریزیم
ما باید فرار کنیم
ولی آنها گناه کارند.
من می ترسم
گریه می کنم
و امیدوارم.
من خشمگین ام و ادامه می دهم
آنها برادر و خواهرم را می کشند و
من دیگر نمی خواهم خوابم بگیرد....
و بر می گردم.
سال جدید دارد می آید.باشتاب و بدون وقفه.خاتمی کاندیدا نمی شود و شاید عکس احمدی نژاد با آن لبخند بی دریغ اش را چهار سال دیگر هم همه جا قاپ کنند.ماهی های قرمز از دست گرما و آب کثیف سرگیجه گرفته اند نمی خواهم بدبین باشم ولی به خدا ردیف سبزه های در انتظار فروش هم رنگ پریده اند،درست به بی حالی تخم مرغ های زشت بدلی رنگارنگ.
این هم از عید ما.ولی من ناامید نیستم.شاید اتفاقی بیافتاد. شاید این تاریک ترین لحظه ی قبل از سپیده دم است که از بچگی به ما گوشزدش می کردند و با آن به ما امید می دادند.
سال نو را دوست دارم
آرزو می کنم سالی که می آید پر آزادی باشد
هر چند که ظاهرا سرشار گاو است...
سال نو مبارک دوستان بسیار خوبم و دوستتان دارم.
روشو کرد به من و گفت :دقیقا ۵ ساعت جان داد و بعد تمام کرد.
گفتم: نه ضربه مغزی شد و فوری درگذشت.
گفت:خره ساعت ۴ صبح بود که اون تصادف لعنتی اتفاق افتاد.ساعت ۹ بود که چند نفر وسط اون بیابون رسیدن و ماشین رو از روش برداشتن.تن اش هنوز گرم گرم گرم بود.
گفتم نه همون لحظه بود.من مطمئن ام.مگه امکان داره؟اگه این جوری بود من هم می فهمیدم.
گفت: خنگی خیلی خنگی.تو مگه اون وقت چند سالت بود؟
گفتم :هشت سال
گفت همینه که نمی فهمی الان که بیست و پنج سالته. پس بفهم.
من نمی تونم قبول کنم او از ساعت چهار صبح سرش زیر ماشین لای فرمان گیر کرده باشه.وزن ماشین رو بدنش بوده و این همه سخت جان داده باشه.و همه اش این چند شب دارم فکر می کنم که درد کشیده یا فوری بیهوش شده بود؟امید داشت که بیان و به دادش برسن.می تونست تکون بخوره؟می دونست ذره ذره داره می میره ؟و بعد فکر می کنم مگه اون چند سال داشت ۴۲ سال و چند ماه و نمی تونم جلو اشکامو بگیرم.
شاید احمقانه باشه که من بعد از ۱۷ سال به این موضوع پی بردم.که من بعد از ۱۷ سال فشار ماشین را رو تن ام حس می کنم.سر من دیشب تا صبح زیر ماشین بود و من ضربه مغزی شدم و نمی مردم.من می نویسم که سبک شم ولی نمی شم.
بهترین کس آن روزهای من این همه سخت جان داده و من نفهمیده بودم . وقتی جسدش را دیدم می خواستم که به من لبخند بزند که نمی زد.
کسی که اون جا روی تخت دراز کشیده بود زخمی نبود و من می خواستم تیغا و شاخه های کوچیکی را که به لباساش و کف پاش چسپیده بودن رو بکنم. کسی به یاد نداشت که من هم فقط هشت سال و چند ماه داشتم.
حتا روزهایی که دل خوشی از زن بودن و انسان بودن ام ندارم
مبارزه را دوست دارم
حتا وقتی که توی همان گام های اول لنگ می زنم.
من زن هستم
زن به دنیا آمده ام
و زن بودن را دوست دارم...